آنجا یک قهوه خانه بود …
اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟! عجله، همیشه عجله…
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه ی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام.
محمود دولت آبادی
میدان شهرداری
دلم میخواهد بروم رشت، میدان شهرداری، یک استکان چای آلبالو بخورم و زمان درست همانجا متوقف شود.
در خیالم زمستان است. زمین را لایهی نازکی از برف پوشانده. تمام آلودگیها زیر سپیدیِ برف مدفون شدهاند و فقط به اندازهی آب شدنِ یک لایهی نازک برف بین ما و دنیا فاصله افتاده است. انقدر کم که حتی مدرسه ها هم تعطیل نشده اند. دنیا ادامه دارد…
اما همین لحظه برای یک زندگی کافی است. دوست دارم همینجا غرق بشوم. خاطرم برای سالها یخ بزند. دلم نمی خواهد آب شود و تمام شود. اما دلم می خواهد امیدی در این خاطره زنده بماند. امید آنکه وقتی آب شد دنیا زیبا باشد.
میدانم که رؤیایی بیش نیست. میدانم که جهان هرگز متوقف نخواهد شد. میدانم که جهان هرگز به سپیدی و تمیزیِ آن برف نخواهد شد.
اما همین چیزهای کوچک هم باید باشد؛ دلخوشی های کوچک ، آرزوهای دست نیافتنی کودکانه. دنیا هر چه به ما بدهکار نباشد این یکی را هست. ما سال ها به سازش رقصیده ایم. این دستمزد ناچیزی ست.
کجای جهانم
در میانه ی راه ایستاده ام و خسته ام. نمیدانم نیمهی دوم عمرم چگونه خواهد بود. راستش را بخواهید حتی نمیدانم نیمهی اول آن چگونه گذشت. اکنون دقیقا در مرکز جایی هستم که نمیدانم کجاست. نه ابتدایش را به خاطر میاورم نه انتهایش را می توانم تصور کنم. منِ اکنون شاید هیچ چیز نداند اما این یکی را خوب می داند که هیچ چیز متوقف نخواهد شد.
خوب میدانم مفهوم حرکت را. زمان برایم بسیار سریع میگذرد. همهچیز در اطرافم در حرکت است اما هیچچیز تغییر نمیکند. گویی جهان قرنهاست همین بوده و هست. گویی لابهلای صفحات کتاب های کافکا زندگی می کنم. تلاش بی پایان مساح -که خود منم – برای رسیدن به قصری که قصر نیست. رسیدنی که رسیدن نیست و با هدفی که هدف من نیست.
حرکتِ مدامِ جهان به سوی هیچ؛
شاید دقیقا به همین دلیل است که می خواهم همه چیز متوقف شود شاید میل من لجبازی کودکانه ای است برای آنچه نشدنی ست و به دست نمی آید. شاید کسی آن بالا دارد به این کودک بازیگوش نگاه می کند و سرگرم می شود. شاید تمام دلیل بودن من تنها سرگرمی اوست.
زمستان است و برف می بارد
راستش این ها مهم نیست تنها چیزی که برایم اکنون اهمیت دارد این است:
بیرون سرد است، این سرما را دوست دارم.
در دستانم چای است، چای گرم است،
این گرما را دوست دارم.






















دیدگاهتان را بنویسید